خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت شصت و یک :
هما موبایل را تهدیدوار کنار سرش نگه داشته بود و بدون پلک زدن، چهرهی رنگپریده و خیس از عرق مرد را مینگریست. شبیه سربازی که اسلحه به دست منتظر فرمان شلیک گلوله بود. مرد روی صندلیاش وارفت و تظاهر به استقامت کرد:
_ فایل صوتی مدرک معتبری نیست.
نوید گفت:
_ خودش چی؟ شهادتش به اندازهی کافی اعتبار داره.
_ اون هیچ وقت نمیاد شهادت بده. براش گرون تموم میشه.
_ میاد، چون مطمئنش ک
مطالعهی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🙃🙃🙃
۸ ماه پیشم
0یه ماحرای دیگه در راهه،ببینیم باز چکار کرده امیر،چه بلایی سر افرا اومده که جز اون کسی خبر نداره 🤔🥺🙏🏻
۸ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🥺🥺🥺
۸ ماه پیشم
0هردم از این باغ بری می رسد،دیگه آذرو سرزنش نمی کنم چون امیر بدتر بوده،خودخواه بی رحم،می ذاشت بره و اینجور با احساساتش بازی نمی کرد لعنتی😡😡😡
۸ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
اصلا دلیل تمام این مشکلات امیر بوده. همیشه یه پاش توی هر ماجرایی هست.
۸ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

پریسا
0اوه اوه.ماجرا نفسگیرتر شد. بدبخت افرا چیا که نکشیده. حس میکنم طوفان بعدی خیلی سهگین تره و قراره نفس تو *** مون حبس بشه